بنام دوست که هرچه دارم از اوست
شهریور 1357 تحصیلاتم در تهران باتمام رسید وبه شهر زادگاهم بازگشتم و در سال 58 بعنوان بخشدار در یکی از نقاط استان مشغول بکار شدم هیچوقت یادم نمیره بخشی که رفته بودیم نه آب لوله کشی داشت نه برق و نه تلفن و همسرم نیز برای اولین بار در عمرش از شهر خارج میشد .انصافا" بهترین همسر و یاری مهربان بود وهست.ساختمان بخشداری خارج از روستا بود و در ایام زمستان و بهار با توجه به ماهیت عشایری منطقه خالی از سکنه میشد . یادم نمیره اولین شب استقراردر بخشداری خانمم که ظاهرا" از قبل فکر کرده بود ممکنه گاها"برق قطع بشه با خودش شمع آورده بود همان شمعهارو تا صبح مصرف کردیم و روز بعد من به مرکز شهرستان رفته و چراغ فانوس خریدم.در آنزمان اولین فرزندم 3ماهه بود و من هم با توجه به عمق محرومیت منطقه اکثر اوقات از صبح که میرفتم داخل بخش شبها دیر وقت بر میگشتم و همسر عزیز و صبورم این اوضاع رو تحمل و هرگز شکوه نمیکرد.هیچ نعمتی برای یک مرد بالاتر از داشتن همسری مهربان با ایمان با وفا و صمیمی که احساس کنه همسرش همیشه در کنارشه نیست و خداوند این نعمت رو به من ارزانی داشت. در آنزمان حقوق من حدود 4750 تومان بود و همسرم برای کمک به زندگی مرغ وخروس نگهداری میکرد یادم هست از یک مرغ و خروس در اندک مدتی دهها مرغ و جوجه داشتیم وهر دو سه هفته ای سبدی مملو از تخم مرغ برای خانواده پدرم میفرستاد و میگفت اول حق خانواده پدرت هست و دفعه بعد برای خانواده خودش . اول انقلاب بود و اولین انتخابات مجلس در پیش رو ....
۱۳۸۸ آبان ۲۲, جمعه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر