ای نام تو بهترین سرآغاز بی نام تو نامه کی کنم باز
....آن شب با خستگی به خواب رفتم که همسرم مرا بیدار کرد و گفت:
یک نفر از روستاییان از دیوار بخشداری آمده پایین و می گوید " با بخشدار کار خیلی فوری دارم بیدارش کنید .خواب آلود نگاهی به ساعت انداخته و دیدم که ساعت 2 نیمه شب است .با خود گفتم که حتما" اتفاق ناگوار و مهمی افتاده است چراغ فانوس را برداشته پشت پنجره رفتم و با نگرانی و دستپاچگی پرسیدم :شما کی هستید و چه اتفاقی افتاده؟ بنده خدا گفت فلانی هستم ساعت چنده؟ جواب دادم ساعت 2نیمه شبه .با خونسردی گفت:خیلی ممنون آقای بخشدار.نوبت آبیاری مزرعه بود و نمیدانستم ساعت چنده ناچار شدم از شما بپرسم و خدا حافظی کرد.ورفت.و من هم که خیالم راحت شده بود برگشتم که همسرم پرسید :چه شده.گفتم هیچی بنده خدا پرسید ساعت چنده..همسرم که خیلی ناراحت شده بود گفت : بهش هیچی نگفتی آخه مرد حسابی این وقت شب ؟گفتم خانم ناراحت نشوفرهنگ روستایی همینه.
حکایت دوم هم حکایت جالبیه.در اون سالها برای روستاییان جاده روستایی با بیل وکلنگ احداث میکردیم به کارگران که از اهالی همان محل بودند بعنوان دستمزد روزی 15 کیلو گندم پرداخت میکردیم.بعد از مدتی راهسازی تمام شد و من دستمزد آنها را که 74تن گندم بود به محل حمل و بعد از نماز عصر توزیع گندم شروع و تا مغرب ادامه می یافت.روستا ملایی داشت که نماز را به جماعت پشت سر او ادا میکردیم. در یکی از شبها نماز عشا را ملای مذکور امامت میکردو و ما به قرا"تش گوش میدادیم .در رکعت دوم سوره زلزال را میخواند و دو آیه آخر سوره را اشتباه و جابجا خواند .بعد از اتمام نماز اشتباه ملا را به او یادآوری و پرسیدم "آیا نماز باید اعاده شود؟ ملا صاحب بجای پاسخ منطقی جواب داد:من اینبار دو آیه آخر را عمدا" و تفننی جابجا خواندم و اشکالی در نماز نیست.من که خیلی ناراحت شده بودم گفتم مرد حسابی رسول خدا هم نمی توانسته چنین کاری انجام بده و چرا شما بجای جواب منطقی مردم را گمراه میکنی به یاد نکته ای افتادم که بابام همیشه میگه :نیمچه دکتر قاتل جان است و نیمچه ملا قاتل ایمان.
+ نوشته شده در ساعت توسط بازرس سابق
GetBC(4);
4 نظر
سلام حاج اقا
پاسخ دادنحذفکم کار شدید.می دونم گرفتارید ولی هفته ای یک مطلب وقت زیادی نمی برد.منتظر مطالب ج=دیدتان هستیم.موفق باشید